شهربند
-
تاریخ: 1401/2/9 ساعت: 7:40
کاش لحظهای فرا میرسید که میگفتند همهچیز را واگذار کن و برو به هرآنجایی که میخواهی، و من هم میتوانستم این کار را بکنم. اگر همین لحظه بود میپذیرفتم. میتوانستم. دست از وطن، کار، خانه، دوستان نیمبند و نزدیکان میکشیدم و میرفتم. شاید آنجا زندگی شوری میداشت یا دستکم قضیه روشن و کار یکسره میشد. اینجا مدتهاس...
سایه
-
تاریخ: 1398/11/4 ساعت: 19:31
چه زندگی عجیبی.سایه جنگ نزدیکتر از همیشه است. هنوز هم، مثل تمام این سالها، فکر میکنم جنگ نخواهد شد؛ چون اینها بقای خودشان را به هرچیز دیگری ترجیح میدهند. اما میفهمم که بوی جنگ کاملا به مشام میرس
موجها خوابیدهاند، آرام و رام
-
تاریخ: 1398/11/4 ساعت: 19:31
آخرین پست اینجا را هفدهم دی نوشتم. نوشتم جنگ نمیشود. نشد. اما فردایش، هجدهم دی، آن اتفاق هولناک افتاد. اتفاقی که روز چهارشنبه هجدهم دی، مثل یک سیاهچاله وسط زندگی همهمان دهان باز کرد و بلعید. همهچیز
دریای جنوب
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 5:20
بعد از ناهار، داشتیم عرض پاساژ را قدم میزدیم تا برسیم بیرون و از آنجا برویم لب دریا. وسط پاساژ چند نیمکت گذاشته بودند تا توریستهای خسته و بیحوصله بنشینند و ویترین مغازههای روبهرویشان را هزار بار
مادربزرگ
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:41
به غلط گمان میکردم که کلنجار رفتن با آنچه در انگلیسی به آن legacy میگویند تا اواسط جوانی تمام میشود و به خاطرات مرده میپیوندد. چه اشتباهی. حالا که چندماهی از ۳۰ سالگی گذشته، میبینم که به شکل بیس
آینه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
توی سلول انفرادی آینه یا هیچچیزی شبیه به آینه پیدا نمیشود. آدم آینه را جزو ضروریات زندگی نمیداند٬ فکر میکند حالا اگر نباشد هم مشکل خاصی ایجاد نمیشود. ولی تصویر آدم از خودش٬ از صورت و قیافه و بدنش٬ زودتر از چیزی که فکر میکنیم محو و زائل میشود. شاید روزهای اول کمبودش زیاد احساس نشود ولی کمکم ب
شهرک ساحلی
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
دیشب وسط "سریر خون" خوابم برد. آخرین چیزی که یادم مانده این است که زن واشیزو داشت انگولکاش میکرد که لرد را بکشد. خانم ژاپنی با آن پوست مات و دو لکهی سیاه روی پیشانیاش لیدیمکبث خوبی از آب درآمده بود. نیمهشب چشمهایم باز شدند و فهمیدم مثل پیرمردها وسط فیلم خوابم برده. آسمان را دیدم که نارنجی است
ذوب
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
اخیراً متوجه شدم چقدر به «خانه» کمتوجهم. با اینکه عمدهی وقتم را (جز کار) در خانه میگذرانم و هرجا باشم (جز سفر) دوست دارم زودتر برگردم خانه، چقدر گوشه و کنارش برایم کماهمیت است. خانهی آدمهای دیگر که میروم متوجه میشوم تا چه حد جزئیات برایشان مهم است، چطور همهجایش را جدی میگیرند، برای هر گوشه
۱۰۳۷
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
صبح زود بیدار شدم تا زود برسم به آزمایشگاه مشهور “مسعود”. به خیال خودم زرنگی کرده بودم و خوشحال بودم که از امتیاز نزدیکی خانه استفاده کردهام و زودتر از بقیه میرسم و فورا نوبتام میشود. دکمهی دستگاه نوبتدهی دم در آزمایشگاه را که فشار دادم و کاغذ بیرون جهید٬ اول باورم نشد. نوبت ۱۰۳۷. هزار و سی و
طاقچه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
با «ب» و «ک» و یکی دو نفر دیگر که نمیشناختمشان رفته بودیم شمال٬ ویلای خانوادگی «ک». یک ویلای دوطبقه نسبتا قدیمی، از آنها که طبقهی بالایشان ایوان بزرگ مفروش دارد. زمین حیاط ویلا پوشیده از شن و ماسهی نرم بود، پای آدم فرو میرفت. رفتیم بالا. خیس عرق شده بودم و میخواستم اول از همه بروم حمام. با «ب»
مزار
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
شنبه که برسد ۱۹ سال از مرگ مامانی میگذرد. وقتی مُرد ۵۷ ساله بود. حالا که پدر و مادرم این سن را رد کردهاند، به نظرم فوقالعاده جوان میرسد. تنها آدمیست که هنوز مطلق دوستش دارم، عاطفهام نسبت به او رشد نکرده و در همان ۹ سالگی متوقف شده. هنوز برایم زیبا و بینقص است؛ تنها قاب عکسی که در خانه دارم،
موج
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
صبح که بیدار شدم مامان داشت با کمک راضیخانم برای بار دوم (طی هفته جاری) خانهتکانی میکرد. صدای جاروبرقی و ترقوتوروق قابلمهها و ظرفهای چینی پردهی گوشهایم را نوازش میکردند و البته مثل همیشه٬ صدای خزعبلات رادیو که مامان بدون اینکه گوش بدهد روشن میگذاردش هم اوضاع را متشنجتر میکرد. پتوی قرمزی
سوسو
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
"همین که نکتهای را به زبان میآوریم٬ به شکلی شگفت بیارزشش میکنیم. میپنداریم به اعماق ورطهها فرو رفته باشیم٬ و چون دوباره به سطح برمیگردیم٬ قطرهای که بر سر انگشتان مات ماست دیگر به دریایی که از آن برآمده شباهتی ندارد. گمان میکنیم نهانخانهی گنجی را یافته باشیم. و چون مقابل نورش میگیری
فروردین
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
زندگی واقعا عجیبه. در کنار ملال همیشگیش گاهی چنان غافلگیرت میکنه که برق سه فاز از کلهت میپره و میگی نه٬ هنوز یه چیزایی هست. که ندیدم و نمیفهمیدم. اتفاقای ساده و رندومی که آدما رو به هم وصل و از هم قطع میکنه. اتفاقی که ممکنه افتادنش در گرو یه قلپ الکل اضافه باشه. یا یه خواب که دیدنش کاملا از اراد
کاکتوس
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 8:40
عجیب است که آدم، موقع صمیمیت، که البته بهندرت اتفاق میافتد، چه راحت دروازه را باز میکند و «دیگری» را راه میدهد. جای تعجب دارد که آدم در آن لحظهی گشایش و ورودِ دیگری، ابدا نگران این نیست که ثالثی دارد درونش را تماشا میکند و به خاطر میسپارد و شاید برای دیگران هم نقل کند، دیگرانی که آشنا و محرم
.
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 3:11
از اتوبوس هواپیما که پیاده شدم داشتم از شاش میترکیدم. دویدم به سمت توالت. اینجور مواقع وسواسها کمی باهام کنار میآیند و اجازه میدهند کولهام را سریع پرت کنم روی بارگیر داخل توالت. وقتی آمدم بیرون نقالهی بار به راه افتاده بود (از سرعت عملشان کمی تعجب کردم) و دیدم دو چمدان کوچکم، مثل بچهدرسخوانها، جلوی ...
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 22:38
فردا 28 ساله میشم. هنوزم، مث بچگی، به نظرم عدد بزرگی میاد و روزهای اخیر که خودمو تو آینه میدیدم باورم نمیشد 28 سالم شده. 28 سال زندگی کردم. 10 سال میگذره از زمانی که 18 سالم بود و دانشجو شدم. 22 سال میگذره از زمانی که رفتم کلاس اول. همهی اینا خیلی بدیهی و در عین حال عجیبه. بعد قطعهی «چکاد» مشکاتیان ...
She didn't like to be alone. Even more, she didn't like being with people
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 22:37
دیر یا زود٬ تبدیل به «آلیو کیتریج» میشم. همین الانشم تا حد قابلتوجهی پیش رفتم. سریال فقط میانسالی و پیری ِ آلیو رو نشون ما میده ولی آلیو احتمالا در اواخر دههی بیست زندگیاش خیلی شبیه الان ِ من بوده. فقط رُکتر از من. همون پارسال٬ روزهایی که داشتم سریال رو میدیدم اینو فهمیدم. چیز ترسناکی بود. ولی حداقل...