خرید بک لینک
کاش لحظهای فرا میرسید که میگفتند همهچیز را واگذار کن و برو به هرآنجایی که میخواهی، و من هم میتوانستم این کار را بکنم. اگر همین لحظه بود میپذیرفتم. میتوانستم. دست از وطن، کار، خانه، دوستان نیمبند و نزدیکان میکشیدم و میرفتم. شاید آنجا زندگی شوری میداشت یا دستکم قضیه روشن و کار یکسره میشد. اینجا مدتهاست برای اینکه کمتر دردم بیاید در سطح زندگی میکنم. وجبی پایینتر نمیروم. مثل کسی که فقط روی آب دراز میکشد و خودش را از لذت شناکردن محروم و از درد و سختیاش ایمن نگه میدارد. دراز میکشد و صرفاً چشم به آسمان میدوزد تا زمان بگذرد. به آسمانِ کبود از دود نفتِکوره، و گاهی اگر بخت یار باشد، به سایهی ابرها روی رشتهکوههای پوشیده از برف. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:40

چه زندگی عجیبی.سایه جنگ نزدیکتر از همیشه است. هنوز هم، مثل تمام این سالها، فکر میکنم جنگ نخواهد شد؛ چون اینها بقای خودشان را به هرچیز دیگری ترجیح میدهند. اما میفهمم که بوی جنگ کاملا به مشام میرسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 4 بهمن 1398 ساعت: 19:31

آخرین پست اینجا را هفدهم دی نوشتم. نوشتم جنگ نمیشود. نشد. اما فردایش، هجدهم دی، آن اتفاق هولناک افتاد. اتفاقی که روز چهارشنبه هجدهم دی، مثل یک سیاهچاله وسط زندگی همهمان دهان باز کرد و بلعید. همهچیزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 4 بهمن 1398 ساعت: 19:31

بعد از ناهار، داشتیم عرض پاساژ را قدم میزدیم تا برسیم بیرون و از آنجا برویم لب دریا. وسط پاساژ چند نیمکت گذاشته بودند تا توریستهای خسته و بیحوصله بنشینند و ویترین مغازههای روبهرویشان را هزار بارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:20

به غلط گمان میکردم که کلنجار رفتن با آنچه در انگلیسی به آن legacy میگویند تا اواسط جوانی تمام میشود و به خاطرات مرده میپیوندد. چه اشتباهی. حالا که چندماهی از ۳۰ سالگی گذشته، میبینم که به شکل بیسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 19:41

توی سلول انفرادی آینه یا هیچچیزی شبیه به آینه پیدا نمیشود. آدم آینه را جزو ضروریات زندگی نمیداند٬ فکر میکند حالا اگر نباشد هم مشکل خاصی ایجاد نمیشود. ولی تصویر آدم از خودش٬ از صورت و قیافه و بدنش٬ زودتر از چیزی که فکر میکنیم محو و زائل میشود. شاید روزهای اول کمبودش زیاد احساس نشود ولی کمکم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

دیشب وسط "سریر خون" خوابم برد. آخرین چیزی که یادم مانده این است که زن واشیزو داشت انگولکاش میکرد که لرد را بکشد. خانم ژاپنی با آن پوست مات و دو لکهی سیاه روی پیشانیاش لیدیمکبث خوبی از آب درآمده بود. نیمهشب چشمهایم باز شدند و فهمیدم مثل پیرمردها وسط فیلم خوابم برده. آسمان را دیدم که نارنجی استادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

اخیراً متوجه شدم چقدر به «خانه» کمتوجهم. با اینکه عمدهی وقتم را (جز کار) در خانه میگذرانم و هرجا باشم (جز سفر) دوست دارم زودتر برگردم خانه، چقدر گوشه و کنارش برایم کماهمیت است. خانهی آدمهای دیگر که میروم متوجه میشوم تا چه حد جزئیات برایشان مهم است، چطور همهجایش را جدی میگیرند، برای هر گوشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

صبح زود بیدار شدم تا زود برسم به آزمایشگاه مشهور “مسعود”. به خیال خودم زرنگی کرده بودم و خوشحال بودم که از امتیاز نزدیکی خانه استفاده کردهام و زودتر از بقیه میرسم و فورا نوبتام میشود. دکمهی دستگاه نوبتدهی دم در آزمایشگاه را که فشار دادم و کاغذ بیرون جهید٬ اول باورم نشد. نوبت ۱۰۳۷. هزار و سی وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

با «ب» و «ک» و یکی دو نفر دیگر که نمیشناختمشان رفته بودیم شمال٬ ویلای خانوادگی «ک». یک ویلای دوطبقه نسبتا قدیمی، از آنها که طبقهی بالایشان ایوان بزرگ مفروش دارد. زمین حیاط ویلا پوشیده از شن و ماسهی نرم بود، پای آدم فرو میرفت. رفتیم بالا. خیس عرق شده بودم و میخواستم اول از همه بروم حمام. با «ب»ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

شنبه که برسد ۱۹ سال از مرگ مامانی میگذرد. وقتی مُرد ۵۷ ساله بود. حالا که پدر و مادرم این سن را رد کردهاند، به نظرم فوقالعاده جوان میرسد. تنها آدمیست که هنوز مطلق دوستش دارم، عاطفهام نسبت به او رشد نکرده و در همان ۹ سالگی متوقف شده. هنوز برایم زیبا و بینقص است؛ تنها قاب عکسی که در خانه دارم، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

صبح که بیدار شدم مامان داشت با کمک راضیخانم برای بار دوم (طی هفته جاری) خانهتکانی میکرد. صدای جاروبرقی و ترقوتوروق قابلمهها و ظرفهای چینی پردهی گوشهایم را نوازش میکردند و البته مثل همیشه٬ صدای خزعبلات رادیو که مامان بدون اینکه گوش بدهد روشن میگذاردش هم اوضاع را متشنجتر میکرد. پتوی قرمزی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

"همین که نکتهای را به زبان میآوریم٬ به شکلی شگفت بیارزشش میکنیم. میپنداریم به اعماق ورطهها فرو رفته باشیم٬ و چون دوباره به سطح برمیگردیم٬ قطرهای که بر سر انگشتان مات ماست دیگر به دریایی که از آن برآمده شباهتی ندارد. گمان میکنیم نهانخانهی گنجی را یافته باشیم. و چون مقابل نورش میگیریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

زندگی واقعا عجیبه. در کنار ملال همیشگیش گاهی چنان غافلگیرت میکنه که برق سه فاز از کلهت میپره و میگی نه٬ هنوز یه چیزایی هست. که ندیدم و نمیفهمیدم. اتفاقای ساده و رندومی که آدما رو به هم وصل و از هم قطع میکنه. اتفاقی که ممکنه افتادنش در گرو یه قلپ الکل اضافه باشه. یا یه خواب که دیدنش کاملا از ارادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

عجیب است که آدم، موقع صمیمیت، که البته بهندرت اتفاق میافتد، چه راحت دروازه را باز میکند و «دیگری» را راه میدهد. جای تعجب دارد که آدم در آن لحظهی گشایش و ورودِ دیگری، ابدا نگران این نیست که ثالثی دارد درونش را تماشا میکند و به خاطر میسپارد و شاید برای دیگران هم نقل کند، دیگرانی که آشنا و محرم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

صفحه بندی