چه زندگی عجیبی.
سایه جنگ نزدیکتر از همیشه است. هنوز هم، مثل تمام این سالها، فکر میکنم جنگ نخواهد شد؛ چون اینها بقای خودشان را به هرچیز دیگری ترجیح میدهند. اما میفهمم که بوی جنگ کاملا به مشام میرسد. جالب اینکه نمیترسم. نمیدانم چرا. شاید چون احمقم و تجربه دست اول از جنگ ندارم. شاید چون کلا از مرگ نمیترسم چون زندگی برایم ارزش خاصی ندارد. چون زندگی به هر حال ادامه دارد و تمامشدنی نیست. چون مثل روز برایم روشن شده که آدمها هیچچیز نمیفهمند و هیچچیز یاد نمیگیرند. اصلا نگاه نمیکنند که بفهمند. سرنوشت ما هم نهایتا دست همینهاست. همینها که اصلا نمیدانند چرا چیزی را میخواهند یا نمیخواهند. برای همین امروز میگویند نه غزه نه لبنان، فردا میگویند انتقام سخت برای سردار کشورگشا. به نظرشان هم تضادی ندارد و همهچیز ردیف و جفت و جور است. از طرف دیگر، خودم و همه را صرفا بخشی از تاریخ میبینم. اینهمه آدم آمدهاند و خوشی کردهاند و رنج کشیدهاند و مردهاند. یا در صلح، یا در جنگ. یا ابله، یا آگاه. تنها چیزی که به دردشان خورده، به زندهبودنشان اندکمعنایی داده، شناخت و دانشی بوده که توی کیسهشان ریختند و جمع کردند و با خودشان خاک شد. چون میراثی در کار نیست. آنها زنده بودند و مردند. ما هم تاریخ میخوانیم و عبور میکنیم و دنبال تجربه خودمان میرویم. حالِ من چه فرقی دارد با آن کسی که فرضا در نیشابور، در انتظار رسیدن لشکر مغولها نشسته بود؟ هیچ فرقی. هرچه او از زندگی فهمید، من هم فهمیدم. اگر او نجات یافت من هم نجات مییابم. من هم به همانجایی میروم که او رفت. همان چیزهایی که خیام میگفت دیگر، همینها هم حرف تکراری است. با این تفاوت که من از دریافتنِ دم هم لذت خاصی نمیبرم. چون هرجا بروم تمام این فکرها را با خودم حمل میکنم. مثل یک جنین مُرده در شکمم. تنها چیزی که به نظر میرسد هنوز برایم ارزش دارد، چسبیدن به همین چهارتا اصلی است که پابندم میکنند؛ و – به چشم خودم – اجازه نمیدهند آدم کثیف و رذلی بشوم. چون خیلیها، خیلیها، درست جلوی چشمم همین را هم از کف دادند و قبل از مُردن، خودشان را به چیزی یا کسی فروختند.
برچسب:
نویسنده: الینا شمس