خرید بک لینک

بعد از ناهار، داشتیم عرض پاساژ را قدم میزدیم تا برسیم بیرون و از آنجا برویم لب دریا. وسط پاساژ چند نیمکت گذاشته بودند تا توریستهای خسته و بیحوصله بنشینند و ویترین مغازههای روبهرویشان را هزار بار با چشم بالا و پایین کنند، تا وقتی که همسفران پرانرژی و باحوصله خریدشان را بکنند و با کیسههای پلاستیکی انباشته از جنسهای بنجل برگردند.

روی یکی از نیمکتها دختر نوجوانی نشسته بود. ۱۲-۱۳ساله. مانتویی معمولی تنش بود و روسریاش را جلو گذاشته بود، جوری که موهایش چندان پیدا نبود. آدمهایی را که رد میشدند با ملال نگاه میکرد و میرفت سراغ بعدی. به ما چهارنفر هم نگاهی انداخت و از مقابلش رد شدیم. اما در همان دو-سه ثانیهای که در میدان دید همدیگر قرار گرفتیم، درون من انگار آتشفشانی فوران کرد: یاد نوجوانی خودم افتادم. من هم بارها، با همان شکل و ظاهر، و همان حال، نشسته بودم روی نیمکتی، منتظر بقیه، و عابرها را نگاه کرده بودم. یادم آمد که وقتی چنین جایی مینشستم و زنهایی مثل حالای خودم را میدیدم، به نظرم میرسید چه خوشبختند، چون آزادند: جوری که میخواهند لباس پوشیدهاند و خارج از چارچوبی اجباری و انتخابشده، معاشرت و تردد میکنند و مجبور هم نیستند منتظر کسی بمانند. و بلافاصله یادم آمد که همیشه، یکی دو ثانیه بعد از این فکرها، به خودم میگفتم که نه، من فقط دارم ظاهر این آدمها را میبینم و حتما درون آنها هم مثل من آشوب است، از جنسی متفاوت اما نهایتا شبیه به من، چون بالاخره آنها هم آدمند و زندگی دارند و زندگی همیشه ناآرام و متلاطم است. نه، آنها هم خوشحال نیستند. نمیتوانند باشند.

از دختر عبور کردیم. رسیدیم به در خروجی پاساژ. ناگهان دیدم که اشتباه میکردهام. منی که از جلوی آن دختر رد میشدم، غمگین یا متلاطم نبودم. مجموعا و علیرغم همهچیز، آرام و راضی بودم و داشتم از آخرین روز سفرم لذت میبردم. درک چنین اشتباهی، برایم خیلی تکاندهنده و البته غمانگیز بود. درک اینکه نه، آن آدمهایی که در نوجوانی فکر میکردم خوشحالند و بعد به خودم میگفتم که نیستند، به احتمال زیاد خوشحال بودهاند، دستکم در سطحی روزمره، و من تمام آن حرفها را برای تنها نبودن در تنهایی و آشفتگی به خودم میزدهام. راهی ناشیانه بوده است برای خودترمیمی، که البته از نگاه یک نوجوان، عمیق به نظر میرسد چون سمبهی شعار سرلوحهی نوجوانی: «همهچیز گه است» را کاملا تقویت میکند.

اینهمه جملاتی که اینجا نوشتم، تمام این پرتشدنها از جسم خودم به جسم آن دختر و از حالا به گذشته و از گذشته به حالا، طی سه یا چهار ثانیه در سرم اتفاق افتاد. مغز انسان واقعا عجیب است.

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:20

صفحه بندی