خرید بک لینک

اخیراً متوجه شدم چقدر به «خانه» کمتوجهم. با اینکه عمدهی وقتم را (جز کار) در خانه میگذرانم و هرجا باشم (جز سفر) دوست دارم زودتر برگردم خانه، چقدر گوشه و کنارش برایم کماهمیت است. خانهی آدمهای دیگر که میروم متوجه میشوم تا چه حد جزئیات برایشان مهم است، چطور همهجایش را جدی میگیرند، برای هر گوشه فکری میکنند، از درختِ دانشِ طراحان داخلی خوشهچینی میکنند، و خلاصه برای اینکه خانه باب طبعشان باشد تلاش میکنند. (البته اغلب همراه با زیادهروی؛ نتیجه: خانههایی پر از جزئیات ناهمساز که عامل خفگی و حس ناامنیاند). خانهی من در مقابل خانهی اغلب آدمهای اطرافم، فضایی خالی است حاوی چند تکه مبلمان خنثی، چند جلد کتاب (که بیشترشان مال من نیستند)، چند عکس روی در یخچال، و دو قاب نقاشی. بهجز همان دو قاب و چند عکس، هیچجای خانه نشانهی شخصیای از من وجود ندارد، یعنی اگر آن دوتا را برداریم، میتواند خانهی هرکسی باشد، مطلقاً هر کسی. بدون جزئیات و بدون ویژگی.

و مهمترین دلیل کمتوجهی: «من قرار نیست اینجا بمانم». چه در اتاقم در خانهی والدینام، چه در اولین خانهای که زندگی مشترک را شروع کردم، و چه در خانهی فعلی، همیشه قبل از هر تصمیمی همین جمله خودش را جلو انداخته و اجازه نداده اقدام مشخصی برای شخصیکردن خانه انجام بدهم. توی ذهنم اینطور میگذرد که من که از اینجا و این وضع راضی نیستم و قرار است در آیندهای نزدیک از اینجا بروم (کجا؟ معلوم نیست)، پس چرا باید وقت صرفِ این مسافرخانهی موقت کنم و ضمناً اثاث و وسایل و دلبستگیهایی اضافه کنم که وبال ِ گردن میشود و رفتن را پیچیده میکند؟ آدمی که چنین سوالی از خودش میپرسد، پاسخاش را هم آماده دارد.

میخواهم جلسهی بعد (در تاریخی نامعلوم) اینها را برای دکتر س. تعریف کنم و بعد در صندلی فرو بروم و اجازه بدهم غوطهور در شهوت ِ «تشخیص»، موضوع را به تمام زندگیام تعمیم بدهد. اینکه چرا میروم جایی وقت و پول (پول زیاد) صرف میکنم تا کسی را به اشتباه بیندازم و از اشتباهش لذت ببرم؛ این مسالهی بغرنجتری به نظر میرسد که دکتر س. به آن بیتوجه است، چون از آن بیخبر است.

حالا نیمهی روز است، وسط سالنی که هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر مسرفانه روشن نگهاش میدارند تنها نشستهام و بقیه دارند ناهار میخورند. نیمساعت یکبار ناخوداگاه یاد پلاسکو میافتم و آدمهایی که آنجا «ذوب» شدند. سخنگوی آتشنشانی این کلمه را در یکی از بخشهای خبری به کار برد و از وقتی شنیدم رهایم نکرده. «ذوب» را توی کتاب علوم دوم دبستان یاد گرفتیم، قرار نبود برای آدمها اتفاق بیفتد. شاید اگر مثل امینی در مکالمهی تلفنی با شاه از عبارت «آب شدن» استفاده کرده بود تصویر اینقدر غریب نبود. اینکه اشیاء و آدمها حامل آیندههای دردناکند و ما از آنها بیخبریم فوقالعاده ترسناک و در عین حال مایهی آرامش است. آن پنجشنبهای که با ع.، ن. و م. رفتیم بازار، شمشیری ناهار خوردیم و بعد سوار تاکسی از حوالی پلاسکو رد شدیم و کمی دربارهاش حرف زدیم، این فاجعه داشته مثل جنین در دل آن ساختمان شکل میگرفته و پیش میرفته. من و ع.، و ن. و م. هم چندماه بعد جدا شدیم.

برچسب: نویسنده: الینا شمس تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:40

صفحه بندی